اردیبهشت ما

از قبل باز کردن این صفحه کلی مطلب تو کله ام بود.کلی اتفاق افتاد.ولی نمی دونم چرا جون نوشتن و مرتب کردن ذهنمو ندارم.باید از اول ماه مرور کنم...

یکی از قشنگ ترین اتفاق ها یه سفر سه روزه به شیراز  اونم دقیقااا در موعدی که باید,بود.با بروبچز خوش سفری رفتیم شیراز و علیرغم اتفاق های کوچیک که باعث ناراحتی شدن سفر خوبی بود.مهمون خونه مادر بزرگ یکی از هم گروهی ها بودیم که به رحمت خدا رفته بود.طفلی خاله اش کلی زحمت افتاده بود و کلی غذاهای خوشمزه آماده کرده بود تو یخچال.تا دسر و سالادش هم به راه بود.شیراز وحشتناک شلوغ بود.یه روزش ناهار بهمون نرسید و تقریبا 4:30 تونستیم یه جایی غذا بخوریم.جاهای دیدنی هم بی نهایت شلوغ بود و جز آدم نمی شد چیزی دید.ولی هوا بوی بهشت می داد.گاهی در حالی که بوی ملایم بهار نارنج می اومد یهو وارد یه حجم بوی بهشت می شدی که با شدت هر چه تمام تر سینه ات رو پر می کرد و تو بدون ترس از آلرژی شدید فصلی نفس عمیق می کشیدی.

نامزد دوستم شیرازیه.یه پسر فوق العاده گل و مهربون و احساساتی...وبی نهایت برای ما اونجا زحمت کشید.اونقدر که واقعا ما دیگه داشتیم می مردیم از شرمندگی.

دیگه اینکه من برای اولین بار تو زندگیم بعد از 32 سال مواهامو رنگ کردم.البته تقریبا کسی نفهمید.چون موهای خودم خیلی مشکی بود و این رنگ بادمجونی فقط یه سایه ای روی موها می اندازه.ولی همه می گفتن خیلی عوض شده قیافه ات.ابروهاتو رنگ کردی؟!البته دیروز که شستمش همینطوری رنگ قرمز شسته می شد.ولی بعد خشک شدنش بازم تغییر خیلی خاصی نکرد.فکر نمی کنم دوباره رنگ کنم.با اینکه خودم هم خیلی خوشم اومده.ولی موهامو خیلی زمخت کرده و منی که هرگز نرم کننده نمی زدم به مواها مجبور شدم نرم کننده بزنم.دوست نداشتم.البته هنوز موهام خیلی لطیف و براقه.ولی من دوست دارم همون حس خوب رو موقع شستنش بهم بده.همسر جان هم اعلام کردن علیرغم اینکه بهم خیلی میاد ولی هنوز رنگ موهای خودمو بیشتر می پسندن.

نقطه عطف اتفاقات اردیبهشت مریضی خواهر هومن بود.چون خیلی بدمریض و تا حدی لوسه فکر کردیم بازم داره خودشو لوس میکنه.ولی وقعا بعد از چند روز نتونست راه بره.و اومد چند وقتی خونه ما خوابید.بعدشم چون تو آزمایشاش چیزی مشخص نشد گفتن باید بیمارستان بستری شه برای تشخیص.از وقتی رفت بیمارستان خیلی خوب شده.یعی تقریبا می شه گفت هیچ مشکلی نداره و نیازی به همراه نداره که برای راه رفتن و اینها کمکش کنه.ولی اصرار داره تو بیمارستان تنها نمونه.حوصله اش سر میره! دق میکنه. باباشم اصرار داره بیمارستان تنها نمونه.چون همه همراه دارن!(حالا نمی گه اونی که همراه داره مثلا رح*مش رو درآورده و تا صبح نمی تونه بخوابه از درد یا دکتر جوابش کرده و حتی نمی تونه راه بره)راستش  بحث های تقریبا جدی هم بین من و هومن در گرفت.من معتقد بودم تقصیر باباست که اینقدر لوس شده و باید وقت دیگران رو اینقدر تلف کنه به خاطر لوسی دخترش...هومن هم می گفت تو شرایط خاص اونو درک نمیکنی...چون نمی خوای بمونی بیمارستان می گی که لوس میکنه خودشو و نیازی به همراه نداره.خلاصه خیلی دلم از هومن گرفته و اونم از من ناراحته.چون گفتم اگه من بمونم بیمارستان به خاطر اینه که بابات ناراحت نشه نه به خاطر خواهرت...!اونم گفته برو بمون ولی این موندن ارزشی برای من نداره.زبانآخر هفته هم عروسی دختر عمه امه تو تبریز.همه چی آماده اس ولی چون هومن نمیاد اصلا حوصله ندارم برم.هومن به شدت اصرار داره و حتی داره مجبورم می کنه که برم.ولی اونقدر تو این هفته جنگ اعصاب با خودم و هومن داشتم که اصلا دلم نمی خواد برم.نمی دونم چی میشه.

راستش شب بیمارستان موندن برام عذابه.تا بحال بستری نشدم تو بیمارستان.و از محیطش به شدت بدم میاد.حتی نمی تونم به چیزی دست بزنم یا چیزی بخورم یا حتی دستشویی برم.حالا امشب میخوام برم بمونم پیشش.دلم هم براش می سوزه که اینقدر ضعیفه...ولی واقعا منطقم هنوز با من موافقه.یا شاید تنفرم از بیمارستانه...خیلی دلم میخواست با جزییات بنویسم.ببینم شاید واقعا من اشتباه می کنم.باید برم بمونم و علیرغم اینکه سر شب میگیره میخوابه و هیچ مشکلی نداره که همراه بخواد,تا صبح روی مبل نشسته بخوابم.این چند شب دوست دختر برادر هومن مونده بود پیشش.(فکرکن پاچه خواری در چه حد..!).خوب وقتی یکی این رشادتها رو میکنه طبیعیه که توقع برای دیگران به وجود میاد که منم باید بمونم.بعدش صبح پاشم بیام سر کار.اونم در حالی که حتی لازم نبوده یه لیوان آب بهش بدم.یعنی فقط خستگی و تحمل بیمارستان اونم بدون دلیل.اگر خدای نکرده نیاز به کمک داشت بدون تعلل می رفتم و پیشش می موندم.اصلا مشکلی نبود.ولی الان حس میکنم رفتنم فقط خسته کردن خودمه و فایده ای نداره.هومن هم بدتر روی اعصابمه با کارهاش...

خیلی دلم میخواد حتی اگه خاموش میخونین منو یا گذرتون هم افتاد نظرتون رو برام بنویسین.شاید من اشتباه می کنم.دوست دارم نظرات مختلف رو در مورد این موضوع بدونم.

راستی  به این قضیه بیوریتم هم زیاد اعتماد نکنین.امروز که من کلا داغونم و نه حوصله دارم.نه انرژی نه اعصاب و نه اخلاق.همه خصوصیات فیزیکی روحی ادراکی  بالای 98 و فقط الهاماتم کمه. نوشته شما امروز بینهایت شاد و پر انرژی هستین..!!!خنثی

اینم از اردیبهشت ماه ما.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

سال نو مبارک!

بعله

عرضم به حضورتون بنده الان فرصت اومدن به وبلاگم رو کردم...

تو اداره اصلا نمی شه.وقتی هم وقت هست حسش نیست....

خلاصه که یه خط در میون نوشتن رو خودم هم دوست ندارم.ولی چاره ای نیست.از ننوشتن بهتره.

تعطیلات امسال خیلی معمولی گذشت.از 25 ام شمال بودیم.موقع رفتن هیچچچچچچچچچچچ کسی تو جاده نبود.فقط خودمون و خودمون...حس خوبی داشت.یکی دو روز اول هم که مهمون نداشتیم آرامش دلچسبی تجربه کردیم.ولی از وقتی همونطور سری سری مهمون اومد اونم مدل ها و رنگهای مختلف راستش دیگه خیلی حال نداد...یعنی اصلا تو خونه نمی شد ریلکس کرد.بیرون هم که نمی ریم تو عید...دو سه روز آخر که چند تا بچه بی ادب و تخس هم  مهمونمون بودن...من نمی دونم مردم چرا از بچه دار شدن فقط زاییدنش رو بلدن...اونقدر این بچه 11 ساله پر رو بود که می خواستم دو سه تا چپ و راستش کنم.فقط به خاطر گل روی عموم تحمل کردیم...ولی روز آخر تقریبا فرار کردیم.احساس می کنم واقعا برای شخص سومی اصلا برنامه و حوصله ندارم.

هفته دوم هم خونه بودیم و از سر کار رفتن تو خلوتی و بعد از ظهر های پر از آرامشمون لذت بردیم.(همیشه گفتم بهترین جای ایران تو تعطیلات تهرانه).روز سیزده به در هم مهمون داشتم.وغذاهای مخصوص این روز رو درست کردم.دمی باقالی که اولین بارم بود و بااعتماد به نفس کامل درست کردم و مهمون هم دعوت کردم...آش رشته...کاهو سکنجبین که شیره اش هم محصول خودم بود.خلاصه شب خوبی بود و دیدار دوستان تازه شد...

الان می فهمم تعطیلی پنجشنبه چه نعمت بی بدیلیه...شنبه ها با کلی انرژی میرم سر کار...

تعطیلات سه روزه آخر هفته گدشته رو هم رفتیم شیراز...وااااااااااااااااااای چه هوایی چه زیبایی...بی نظیر...واقعا خوششششششششششششش بحال شیرازی ها.با اون اخلاقشون،آرامششون،شهر زیباشون...خیلی دلم میخواد یه روز برم شیراز زندگی کنم.

با تمام وجود از اردیبهشت لذت می برم.هنوز بعد از ظهر ها بوی بهار میده و دود و ترافیک مسخره هنوز کامل از بین نبردنش.

برای امسالم برنامه ها تغییری نکرده تقریبا...امیدوارم بتونم عملیشون کنم.پارسال که بی نهایت زود گذشت.امسالهم سعی میکنم چشمهامو خوب باز کنم و لحظه لحظه زندگی رو ببلعم...ازش لذت ببرم.الان خوب میدونم که لحظه های باارزشی از دست رفتن و باید قدر لحظه ها رو خوب دونست...

دلیل نوشتن این پست فقط حسی بود که این لحظه دارم.

سال نو همه تون با تاخیر مبارک.امیدوارم قدر تک تک لحظه هاتون رو بدونین..

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

نفس های آخر سال 90

خوب به سلامتی یه سال دیگه هم مثل برق و باد و تندر گذشت....

برای من که وحشتناک زود گذشت.تو وبلاگها هم کم و بیش دیدم اینطور بوده.فکر کنم اثرات افزایش سنه.زبان

اگه بخوام بطور کلی این سال رو ازیابی کنم برای من یه سال کاملا معمولی بود.از لحاظ کاری و پیشرفت خدا رو شکر برای هردومون خوب بود.ولی تقریبا به هیچ کدوم از هدفهای شخصی امسالم نرسیدم!(خسته نباشم واقعا)

خدا رو شکر امسال هم برای من با سلامتی خودم و عزیزانم گذشت.همین برای من یعنی یه سال خوب.(همین الانم آبدارچیمون که همشهریه برام یه تیکه کیک بی بی  با چایی آورد...همین برای من حسن ختام یه سال کاری با کام شیرینه)مژه

روزهای آخر سال برای من عجیب تند و پرکارگذشت.تا همین امروز که آخرین روز کاریه امساله برای من بدو بدو داشتم.وسط روز هم یه ساعت رفتم ابرو ها رو صفا دادم و خدا رو شکر ثانیه های آخر رسیدم به کاراملبخنددیروز و پریروز هم برای ناخن و کارهای زیبایی دیگه رفته بودم.از لحاظ کاری هم هیچ سالی مثل امسال نبودم من اونقدر که کار داشتم روزهای آخر.....یعنی سرم رو هم نمی تونستم بلند کنم .حتی یه روز گریه هم کردم!

امسال من و هومن برای همه آشناها  و فامیل مشخصا عیدی خریدیم.کلی حال داد این خرید روزهای آخر.برای خودم جز لباس خونه راحت برای و شمال و کمی لوازم آرایش چیز خاصی نخریدم.دوباره کلی برنامه برای سال بعدم دار.هومن جان سال آینده رو سال سلامتی نامگذاری فرمودن!خوب منم با توجه به اینکه یه روز بیشتر خونه ام فکر میکنم به بیشتر کارهام برسم.

خدا بخواد امروز ظهر میریم شمال و 5 ام یا 6 ام هم برمی گردیم.دیشب با تمام سردرد وحشتناکی که تو این اواخر بی سابقه بود به کارهام رسیدم.هرچی هم مونده بود هومن عزیزم لطف کرد تموم کرد.کادوها هم آماده اس.ساک خودم هم همینطور.از صبح هم همینطور به هومن می زنگم تا کارهای باقیمونده رو هم انجام بده.

خواستم یه پست پرو پیمون بذارم از اهداف سال آینده ام که وقت نیست.

پس همین جا برای همه عزیزانم که اینجا رو می خونن و کسانی که نمی خونن یا گذری اینجا رو دیدن آرزوی یه سال فوق العاده میکنم.آرزو میکنم دورنمای نیمه تاریکی که خیلی از ماها از آینده کش×ورمون می بینیم جای خودش رو به روزهای روشن و پر امید بده.می دونم که به دست توانای خودش هیچ کاری نداره.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
تگ ها :

← صفحه بعد