دی ماه دوست داشتنی
خوب بعد از وعده های های سرخرمنی (مثل وعده های بعضیا!!!)که بابت پست عکس دادم و آخرشم هنوز فرصت نکردم انتخاب کنم و آماده کنم گفتم حداقل یه پست از دی ماه دوست داشتنیم بذارم.
این ماه به طرز عجیبی برای ما شلوغ پلوغ بودهمه آخر هفته ها بلا استثنا یا مهمون بودیم یا مهمون داشتیم.آخر این هفته که چهارشنبه شام مهمون بودیم.فرداشم ناهار مهمون بودیم شام هم مهمون داشتیم.جمعه اش هم که هیچ برنامه ای نذاشته بودیم .یعنی طوری شده بود که دیگه این جمعه همسر ددری من که یه لحظه خونه بند نمی شه گفت جایی نریم و خونه باشیم.تازه ساعت 4 ناهار خوردیم وکاملا تنبلانه برگزار کردیم.البته همین جمعه اش هم دوتا مهمونی پیش اومد که یکیش برگزار شد یکیشم افتاد به یکشنبه.(البته مهمونی دیشب کاملا خودمانی و بدون تشریفات بود و پذیرای دوست بسیار نازنین و کم پیدایی بودیم).
ناهار 5شنبه عاااااااااااااااااااالی بود.خونه مسی عزیزم مهمون بودیم.به صرف آبگوشت دبش که البته تبدیل به آبگوشت,قورمه سبزی و هلیم بادنجان شده بود.کلا آبگوشت نازنین خورده نشد.البته زیتون و ترشی وسالادش هم به راه بود و کلا سفره ای بس ساناز پسند بود.مثلا قرار بود ما آخرین نفر بریم.ولی تقریبا جز اولین نفرات بودیم که کار رو پیچوندیم و راهی خونه مسی جان شدیم.کلی دوست رو که مدتها بود ندیده بودم دیدم.اونقدر دلم برای همه شون تنگ شده بود که حد نداشت.آخرای مهمونی عین حموم زنونه شده بود.حدود 20 نفر آدم همه گروه گروه و بلند بلند با هم حرف میزدن و دیدار تازه می کردن.تولد صاحبخونه هم چند روز بعدش بود.یه کیک خریدم با شمعهای کوچیک و برای اون دوست عزیز تولد گرفتیم.ولی خیلی انرژی خوبی بهم داد بعد از مدتها.شب که مهمونهای خودم بودن و تا 2 شب داشتیم بازی میکردیم و عجیب اینکه من با اینکه ظهر نخوابیده بودم ولی اصلاااااا خوابم نمی اومد.
10 دی تولد همسر جان عزیزتر از جان بود.که هنوز که هنوزه براشون کادو ابتیاع نفرمودیم! چون هر روز نظرشون عوض میشه.اول ساعت میخواستن الان کفش.برای تولدش هم خانواده خودم و خانواده هومن و دختر خاله ام رو دعوت کردم و برای ناهار .ناهار هم ازبیرون گرفتم و البته سه روز طول کشید که کیک درست کنم!!! منی که تا به حال کیک نپخته بودم یه کیک بسیار سخت به نظر خودم براشون درست کردم.البته خداییش نتیجه اش بد نبود .ولی پدرم دراومد.
دیگه اینکه سال نو میلادی اومد و با اینکه ربطی به ما نداره ولی برای من هم حس خوبی داشت.چون علاوه بر اینکه سال نو شده بود کم کم نوید دهنده سال جدیدی خودمون هم هست که عاشق حال و هوای دم عیدشم.
امشب هم تولد برادر هومن.فردا هم مهمون دارم و به دلایلی اصلا دلم نمی خواد تولدش بریم.ولی خوب چاره ای نیست وبه خاطر دل هومن مجبورم که برم.
احتمال این هست که آخر هفته برم سفر.اونم برای اولین بار بدون هومن.دعا کنین بهم خوش بگذره
هفته دلنشینی داشته باشین.
بعدا نوشت:می گم این ماه ماه شلوغیه بی راه نگفتم.دیشب سالگرد بله برونمون هم بود و امشب هم مهمون دارم.هیچ کاری نکردم و کلا هم شادم
خانواده کوچک من در ماهی که گذشت!
خوب از عنوان معلومه...آدم نیاد بنویسه همینه کل یه ماه رو باید تو یه پست جمع کنه...
توی این ماه خیلیییییی اتفاقهای ریز و درشت افتاد.
یکی از بهترین اتفاق ها یه ماموریت کاری به شیراز بود که فوق العاده بهم خوش گذشت.برعکس هر بار کل بعد ار ظهر هام رو توی خیابونهای شیراز گذروندم و به هیچ مکان تاریخی سر نزدم.واقعا هوای شیراز سبکه...یعنی همش دلت میخواد ریه هات رو از هواش پر کنی.بازم انگار تشنه هواشی...
یه شب رو هم مهمون این دوست نازنین و دستپخت فوق العاده اش بودم.به قول خودم هر چی خوردیم خوردیم و هرچی نخوردیم بردیم..یه ظرف گنده از گلچین غذاها رو هم شب بعدش تو مرکزمون زدیم تو رگ(با دوستان).منم کلییییییییییییی پز دوستمو دادم.بازم ممنون عزیزم.
طیق معمول تمام سفرهام people watching رو فراموش نکردم و البته سینما رفتن رو.چیزهای جالبی که من تو شیراز دیدم اینها بودن:
1-تعداد زوج های رسمی و غیر رسمی در شیراز خیلی زیاد بود...یعنی تقریبا خانواده خیلی کم دیدم من...
2-دختر های شیراز برعکس شعر ها خیلی زیبا نبودن.ولی اکثرا خیلی شیک و مغرور بودن و تو خیابون سر تاپای کسی رو اصلاااااااااااااااا برانداز نمی کردن...حتی تو مناطق نسبتا پایین ترش هم همه خیلی مرتب بودن و به سر و ضعشون رسیده بودن.البته یه چند تا دختز خیلی خوشگل و مامانی هم دیدم ها..
3-پسر های شیراز از نظر قیافه و تیپ از دختراشون اکثرا سر بودن و حتی بگم خوش تیپ تر از خیلی از پسر های تهران. در کل از لحاظ تیپ و سر و ضع بین شهرهایی که رفتم بهترین بود(شاید بشه با ارومیه در یک رده قرار داد)
4-برخورد مردمش خیلیییییییییی دوستانه بود.مردهاش به راحتی با یه خانوم غریبه حرف می زدن و تو کاملا حس میکردی که منظوری ندارن...در مورد تاکسی و اینها هم قیمت ها خیلی خیلی خوب بود.
5-یه شبش رو هم رفتم سینما فیلم سعاد*ت آبا*د.خیلی چسبید بخصوص با آب آلوئه ورای پو*پ که به طرز عجیبی خنک و لذت بخش بود.
6-کیفیت غذاهای دریایی و حتی فست فود در شیراز به طرز عجیبی بالا بود...یعنی تو هیچ شهرستانی چه بزرگ چه کوچیک چنین کیفیت غذایی رو با این قیمت ندیدم.یعنی حیفه آدم غذای این رستوران ها رو تو شیراز از دست بده.بخصوص "شرزه" محبوبم و خوراک میگوی باور نکردنیش.(چه از لحاظ قیمت! چه کیفیت!)
7-یه خاطره قشنگی که تو این رستوران به خاطراتم اضافه شد این بود که روز جمعه ناهار رفتم رسوران که خیلی شلوغ بود.من رو صندلی چهارنفره نشستم.مودبانه ازم خواستن برم یه صندلی تک نفره که یه جای خیلی دنج بود بشینم.زیاد دلم نمی خواست.وقتی پا شدم که برم چند تا خانوم که باهم اومده بودن از من دعوت کردن ناهار رو کنار اونها بخورم.خیلی لذت بردم از هم صحبتی این دوستان جدید...
تو همین سفر اوقات تنهاییم رو با کتاب"اگر فردا بیاید" از سیدنی شلدون پر کردم.کتاب فوق فوق جذابیه...یعنی من واقعا تو اون سه روز غرق شدم درش...بی نظیر بود و البته مترجم هم سنگ تمام گذاشته بود.موقع اومدن تو راه تو هواپیما تقریبا160 صفحه اش رو خوندم.بقیه اش رو هم روز بعد تموم کردم.البته وقتی تموم شد خیلی حسرت خوردم.تو چند شب بعدی دوباره هی مرورش می کردم...قسمتهای جذابش رو همش می خوندم.
از اتفاقات دیگه این ماه تعطیلی عاش*ورا تاس*وعا بود که خیلی به ما خوش گذشت.دو روز تعطیلی و بودن با دوستان عالی بود.(البته به استثنای شب قبل تعطیلات که تا 2 نصفه شب بیمارستان بودیم برای پدر دوستم که خدا رو شکر به خیر گذشت).دختر خاله ام هم از شهرستان اومده بود و روز عاش*ورا ناهر مهمان ما بودن...
دیگر اتفاق مهم این ماه گذروندن یه ناهار خاطره انگیز با این دوست نازنین بود.یه رستوران دنج و غذای مکزیکی و یه خانوم خیلی شیک و زیبا.(بدون هیچ اغراقی).اونقدر گرم حرف زدن بودیم که آخرش موقع تعطیلی رستوران گارسون مودبانه صورتحساب آورد برامون تا رفع زحمت کنیم.من واقعا دوست داشتم باز هم می نشستیم و حرف میزدیم.هرچند حرفهامون بیشتر درددلانه بود.ولی من واقعا از دیدنش و البته پیشرفتی که در زندگیش کرده بود خیلی خیلی خوشحال شدم و البته صاحب یک هدیه بسیار زیبا هم شدم.منم کتابی که وصفش رفت رو بهش هدیه دادم.
اینم از ماه شلوغ پلوغ ما...
راستی یه روز که مهمون داشتیم یه سری عکس هم از خونه گرفتم بلاخره(خورشید جون یادته که
)...ایشالا به زودی میذارم.
تو محل کار شلوغ ترین ماه های سال من داره شروع میشه...از الان استرس این سه ماه پایانی رو دارم.خدا کنه زودتر تموم بشه...
خانواده کوچک من در هفته ای که گذشت1
1-شنبه:روز شنبه برای من روز خیلییییییییییی خوبی بود .چون یه هفته رویایی در انتظارم بود و البته روز قبلش هم تا دیروقت با همسفرامون نقشه سفر و برنامه های راه رو چیده بودیم.اتفاق خاصی نیفتاد ولی با شنبه های دیگه متفاوت بود.
2-یکشنبه: یه روز بی نهایت شلوغ داشتم.ساک رو بستیم و خونه رو مرتب کردم و آماده سفر شدم.چون حدس میزدم روز بعدش نرسم کارهامو بکنم.دوش هم گرفتم و تخت خوابیدم.
3-دوشنبه: از طرف محل کارمون یه اردوی تفریحی رفتیم شهرک سینمایی.همون اول از همکارها جدا شدیم و خودمون رفتیم لباس محلی پوشیدیم و کلییییییییییی عکس گرفتیم و به جای دیدن دکور های مسخره کلی خوش گذروندیم و خندیدم.وقتی همکارهای هیز و پررومون برگشتن ماعکسهامون رو هم گرفته بودیم و لباسهامون رو هم عوض کرده بودیم.البته عکسهامون دست به دست می گشت و همه انگار عکس س*ک*سی ما رو دیدن به هم نشون می دادن احمقهای لجن.واقعا محیط محل کارمون خیلییییییی کثیفه .خیلی...یکی دوتا از همکارها که مونده بودن و لباساشونو عوض نکرده بودن همچین نگاشون می کردن که بیا و ببین...یکی دوتا که اصلا نشناخته بودنشون هی می پرسیدن خانوم شما تو کدوم فیلم بازی میکنین(خدایا خنگی تا چه حد آخه).آخرش یکیشون عصبانی شده بود گفته بود فیلم اخراجیها...(استعاره به اینکه بعد این عکسها حتما اخراجمون می کنن).بعدشمسر راه زودتر پیاده شدیم و یه کباب عالی نزدیک اداره خوردیم و با دوست جونم رفتیم سمت خونه شون.سر راه رفتیم کلی خرید کردیم ومن دوتا برای هومن عطر گرفتم.چون بچه ام فقط یه عطر داره اونم چند تا قطره اش مونده
و البته زنونه یکیشون رو هم برای خودم گرفتم که خیلی خیلی تلخه بوش و منم عاشق بوهای تلخم.
بعدشم اومدیم خونه شون ولو شدیم منتظر یکی از دوستامون که با نامزدش بیاد که البته نیومد و ما هم تا آخر شب فیلم دیدیم و شام خوردیم و برگشتیم خونه مون تا صبح آماده سفر بشیم.
4-سه شنبه:صبح زود دوستامون اومدن و 5 صبح سفر زیبامون شروع شد.صبحانه وسط جاده و عکس و چایی داغ تو سرما و خوشبختانه جاده هم خلوت بود و بدون استرو با آرامش می تونستیم از طبیعت لذت ببریم.تنها عیبش این موسیقی دوستامون بود که همش بلند و با ریتم تند بود.من و هومن معمولا کل جاده موسیقی ملایم گوش می کنیم و نزدیکی مقصد هم اصلا موسیقی رو خاموش میکنیم .بخصوص تو جاده شمال که فقط باید روی طبیعت و صدای اون تمرکز کنی.تا رسدیم بساط درینک و م*زه دوستان به راه شد و مسوول قلیون سریع رفت سر وظیفه اش و من هم رفتم سراغ ناهار و جوجه ها رو فوری خوابوندم و ساعت 2 ناهارخوردیم و تا 7 خوابیدیم.بعدشم بازی و شام بیرون و دوباره لالا.
5-چهارشنبه:روز دوممون هم به بازی و گردش و استراحت و خرید گذشت .سهم من از این خریدها یه لباس خواب سه تیکه،یه حوله سفری و یه جفت دستگیره بود و سهم هومن هم هیچی..
. ناهار هم یه کباب دبش زدیم و شام هم مهمون ویلای خاله جانم بودیم.به صرف خوراک مرغ و پوره و کشک بادنجان...
شبش هم برق رفت و کلی توهمات فیلم ترسناکی اومدن بچه ها.طوری که من ترسیدم برن ویلای خالی بغلیمون و شوخی های خرکی با هم بکنن و رفتم در رو قفل کردم...چون اونجا پر علف هرزه و همه جا پر چاله...اونم تو اون تاریکی وحشتناک.
6-پنجشنبه :همه کم کم رفتن تو فاز افسردگی بازگشت.ولی با خوردن یک صبحانه به قول خودشون هتلی ساناز پز و کباب شیرین ناهار(به جای نمک به کباب خاکه قند زدند دوستان.واقعا لطف کردن
).کلی روحمون شاد شد.شبش هم خاله جان ما رو به صرف پیتزا دعوت کردن و تا 1.5 هم داشتیم پانتومیم بازی می کردیم.
7-جمعه:صبحش بچه ها خیلی دیر پا شدن.انگار هرچی دیرتر پاشن رفتن به تعویق میفته.کم کم ویلا رو مرتب کردیم و ساعت 2 راه افتادیم.همه تو فاز بی حوصلگی و سکوت بودن...البته ماهی های خوشمزه دربند مازندران و ماست دهاتی حالمون رو کمی بهتر کرد.شبش هم تا رسیدیم رفتیم خونه دختر خاله ام مهمونی و خسته و کوفته رسیدیم خونه و بپر تو رختخواب.
کامنتهای باوی مهر یادم انداخت یه چیز مهم رو ننوشتم.شبش که رفتیم رستوران شهر×زاد یه خانواده خیلی چیتان فیتان اومدن کنار ما نشستن...دختره خیلی ریلکس غذاشون انتخاب کرد و منوشو گذاشت روی میز ما که یه وقت میزخودشون شلوغ نشه...!!! بله.حریم خصوصیتون اینطوریا رعایت میشه...
← صفحه بعد
نظرات ()
